تبليغاتX
پلی به گذشته

افتخار

كوروش كبير
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميائي به خاك سپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاك ايران را تشكيل دهد.
!! نوشته شده توسط علي احساني مقدم | | بیست و هفتم خرداد 1388 •

معرفي كتاب

در اين هفته سعي كرديم جهت معرفي كتاب برتر،  خاطرات  پروفسورگنجي  را بر روي سايت بياوريم

 

مربوط به هفته سوم خردادماه ، كتاب به سان رود17/03/1387به شرح زير تدوين گرديد :

 به سان رود (خاطره‌ها و ديدگاه‌های دكتر محمد حسن گنجی) برروي سايت كتابخانه ملي ايران پروفسور محمد حسن گنجی، استاد برجستة جغرافيا و نخستين تحصيلكردة جغرافيا در ايران است كه با تلاش‌هاي خستگي ناپذيرش جغرافيا و آموزش آن را در ايران دگرگون كرد و به حق مي‌بايست وي را پدر جغرافياي نوين ايران نام نهاد. گنجي در 21 خرداد 1291 ش. در بيرجند ديده به جهان گشود. پس از طي تحصيلات دبستان و دبيرستان در زادگاهش، براي ادامة تحصيل راهي تهران شد و در دارالمعلمين عالي در رشتة تاريخ و جغرافيا به تحصيل پرداخت. وي براي تكميل تحصيلات به خارج از كشور عازم شد و از دانشگاه ويكتوريا واقع در منچستر انگليس، ليسانس تخصصي جغرافيا (معادل فوق ليسانس) دريافت كرد. پس از بازگشت به ايران، چند سالي به مناصب اداري اشتغال داشت تا اينكه در سال 1331 براي ادامة تحصيل در مقطع دكتراي جغرافيا راهي دانشگاه كلارك امريكا شد.
دكتر گنجي پس از بازگشت به ميهن، دانشيار دانشگاه تهران شد. وي از آن زمان به بعد مناصب مختلف و مهمي را بر عهده گرفت و خدمات گرانقدري انجام داد كه از ميان آنها مي‌توان به راه‌‌ اندازي هواشناسي ايران و بنيان‌گذاري انجمن جغرافي‌دانان ايران اشاره كرد. از جمله مناصب ايشان نيز مي‌توان به رئيس هواشناسي ايران، رئيس هواشناسي منطقة آسيا، عضو كميتة اجرايي هواشناسي جهاني، مدير گروه جغرافياي دانشگاه تهران، رئيس انجمن جغرافي‌دانان ايران، رئيس دانشكدة ادبيات دانشگاه تهران، محقق و عضو هيأت علمي مركز دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، مشاور سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، عضو كميتة جغرافيايي مركز گفت و گوي تمدن‌ها اشاره كرد.
پروفسور گنجي در سال 1379 موفق به دريافت جايزة ويژة دانشمند برگزيدة سال 2001 جهان در زمينة هواشناسي گرديد. همچنين در سال 1383 به پاس زحمات ارزشمند وي از سوي صدا و سيماي جمهوري اسلامي به عنوان چهرة ماندگار معرفي شد.
دكتر گنجي آثار مختلفي را به زبان فارسي و انگليسي تاليف كرده و در انجمن‌ها و شوراهاي علمي دانشگاهي و كنگره‌ها و سمينارهاي جهاني حضور فعال داشته است.
كتاب «به سان رود» گفت‌گوهاي امير حاجي صادقي با دكتر گنجي پيرامون خاطره‌ها و ديدگاه‌هاي وي است كه در آن تلاش شده پويايي و استمرار در زندگي اين دانشمند پرتلاش را از زبان خودش جستجو و بيان كند. مصاحبه كننده در اين گفت‌گوها، مباحث و موضوعاتي چون زندگي خانوادگي و زادگاه، تحصيلات، سفرها، خدمت وظيفة سربازي، تدريس در دانشگاه تهران، فعاليت و اقدامات در سازمان هواشناسي، سمت‌هاي بين المللي در هواشناسي، كوشش‌ها و ارتباط با مجلس و رجال مملكتي براي پيشرفت رشته جغرافيا، همكاري با وزارت خارجه پيرامون رود هيرمند و دكتر گنجي و عباس سحاب را مورد گفتگو و كنكاش قرار داده است.
در ادامه نيز زندگي و شخصيت استاد گنجي از زبان دو تن از شاگردان وي دكتر جواد صفي نژاد و دكتر پيروز مجتهدزاده توصيف شده است.
در پايان كتاب نيز تصاوير و اسنادي از مراحل مختلف زندگي وي آمده است.
كتاب به سان رود (خاطره‌ها و ديدگاه‌هاي دكتر محمد حسن گنجي) را سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري بيرجند در 252 صفحه در سال 1386 به چاپ رسانده است.

 

 

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط علي احساني مقدم | | هجدهم خرداد 1388 •

داستاني كوتاه

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...
 
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
 
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...
 
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
 
مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
 
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
 
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...
 
دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
 
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...
 
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...
 
!! نوشته شده توسط علي احساني مقدم | | دوم خرداد 1388 •

RSS